دلسوخته عاشق

.:غیر معمولی:.

با تشدید بخوان!

شک کردم باختم!!

.

.

.


وقتی که رفتم تازه تو میفهمی عاشقی چیه

میشناسی عشقو بعد من میفهمی عاشقت کیه

.

.

.

بعد از من چه فرقی میکند که جهان باشد یا نه

حس عجیب خواب دارم 

حلالم کنید!

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 22:29 ] [ رضا مریدی ] [ ]

.:من بهمنی:.


بالاخره بهمن شد


ماه من اومد


از این روزا به بعد ثانیه شمارای من شروع میشه


چقدر تلخ سپری شده این سالها واسم


کاشکی یه حس تازه بیاد تو زندگیم...

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 22:27 ] [ رضا مریدی ] [ ]

دیگه وقت رفتنه

دیگر چه فرقی می کند چشمه ای خشک باشم

 

یا سرابی.....

 

مهم نیست که هستم یا نیستم

 

اصلا دیگر هست ها و نیست ها برایم فرقی نمی کند...

 

باور بودن هم گرچه در من یخ زده

 

اما مرگش برایم قابل هضم تر است

 

شاید به مترسک دل بستم

 

شاید سیاهی را پر رنگ تر کردم

 

قصه ها امتداد دارند در من

 

شبها خواب در چشمانم نور بیشتری دارد

 

کودک ارزوهایم هم که مدتهاست که با من قهر کرده است

 

نمیدانم

 

به کجا میروم

 

ساکن حس بدی هستم

 

که جز سرطان درد برایم چیزی باقی نگذاشته است

 

سردم است

 

گویا این سردی هیچوقت گرم نمی شود

 

هیچ تازگی در دلم نیست

 

زیبا است شرم کودکانه ام بر افتاب لب پنجره

 

غم بر افکارم سایه می افکند

 

تاریکی صدایم میزند

 

اخ............

 

سردم است!

[ سه شنبه یازدهم خرداد 1389 ] [ 14:3 ] [ رضا مریدی ] [ ]

سایه ی غمگین عشق

 

در انتهاي كوچه كودكي,زير برگهاي سوخته از افتاب تابستان

,گور عشق من

پنهان است.مدفن احساسي كه بايد فراموشش كرد و به ياد نياورد كه با

همراهيش مي شد كفش هاي سفر را پوشيد و از كوچه باغ ها با كوله باري

خيس از خاطرات گذشت,در ان سوي افق با اميد زندگي كرد و به صداقت

لحظه ي وصال پيوست.اين,سهم من از زندگي است.بارش تند و زود گذر

عشق بر خاك تفته ي  جواني من كه جز نابودي,ناكامي و دلهره جاي

نگذاشت.

كاش عمر من ,به كوتاهي عمر ارزوهايم باشد.آخرآن روز كه قصه ي

ما به نقطه ي تلاقي عشق و امتحان رسيد,

من باختم

 و او برد

 زيرا انكه دل

مي بازد در هر صورت بازنده است.....

عکسهای عاشقانه    axduoni.blogfa

[ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ] [ 10:17 ] [ رضا مریدی ] [ ]

نامرد

 

نامرد..نامرد..نامرد......

دلم ميخواد صد بار اينو داد بزنم نام------رد....

عجب قصه اي بود

عجب دروغ بزرگي

دارم گريه ميكنم

براي دل خودم

واسه شمعدوني دلم

براي مرگ عاطفه

واسه غرور سپيدم

دست بر خاك مي گذارم

1,2,3...

 

دوباره از اول

1.2.3

سرم به ديواره ي سنگي سخت ميخوره

داد ميزنم

كمك

ك..

م

....ك

ولي هيچكس نيست

هيچكسسسسسسسسسسسس!

سكوت سياهي روي ديواره هاي گورم پنجه مي كشد...

در خودم ميگريم

ياد نامردي ها مي افتم

نامردي هااااا!

ميگم خدايا

سهم من از اين زندگي اين بود؟اره؟اره

دلم بدجوري ميسوزه

احساسم تير ميكشه

روحم درد مي كنه

زخمام دهن باز كرده

دستمو ميكوبم به سرم خاك قبرمو به روي موهاي سياهم

ميپاشم

 خودمو به درو ديوار قبر تاريك و سياه و سردم ميكوبم م م م م م

 م م م م......

خون از سر و صورتم ميچكه

داد ميزنم

اخ مُردم

اخ يارم م م........

اخ عشقم...

چرا هيچكس نيست

خدايااااااااااا

و من ميمونم و اين خونه ي هميشگيم

 

 

 

                                               من سالهاست مردم.

 

(واسه اوني كه به من ياد داد خون چقدر شيرينه.....هيچوقت

 

نميبخشمت هيچوقتتتتتتتتتتتتت!)

[ یکشنبه یکم شهریور 1388 ] [ 12:2 ] [ رضا مریدی ] [ ]

بازگشت به سیاهی

بازم سلام چند وقتی بود دیگه به اینجا سر نمی زدم .

داشتم باور می کردم که دنیای چندان سیاهی هم ندارم.

به خودم گفتم مگه دیوونه ام که مدام بیام و دلتنگی ها و خاطرات تلخمو واسه شما بگم؟

اما چند روزیه باورم شده دنیای من باید سیاه بمونه.باید همیشه غصه دار باشم.

باید همیشه در حسرت یه عشق پاک بمونم.

پس

می مونم

سیاه پوش می مونم تا زمانی که رنگ سفیدی  در خاک ببینم

من برگشتم

 

ابلیس

 بازگشت

 

 

[ جمعه سی ام مرداد 1388 ] [ 14:38 ] [ رضا مریدی ] [ ]

به کدامین گناه

به پائيز كه ميرسم نفس كم ميارم

 

وقتي كم كم به دي ماه نزديك ميشم دلم ميخواد زمان از حركت

 

 وايسته......دوست دارم تمومه اسمونا واسه دلم اشك

 

بريزه....هيچ وقت

 

 دوست ندارم دهم دي بشه نميخوام يادم بياد كه چي سرم اومده

 

 اونروز....قلبم داره بد جوري تير ميكشه نميدونم چمه امشب

 

 كه دارم

 

مثل ديوونه ها گريه ميكنم ديگه به چه چيزي ميشه دل

 

 خوش كرد....!!

 

 وقتي باد شيشه ي تمامه اتاقمو شكسته..وقتي

 

 كسي حرف منو نميفهمه

 

 وقتي روي سخن همه من هستم و

 

 هر روز تو خودم ميشكنم....وقتي

 

نزديكترين كسم منو ميرنجونه.....

 

وقتي دركم نميكنه...وقتي سرم داد

 

 ميكشه...وقتي بيخودي از من بهانه تراشي ميكنه..

 

.وقتي منو مسخره

 

 ميكنه....وقتي نگاه منو نميفهمه .... دوستم نداره....

 

وقتي دوستي

 

 ندارم.....از ترحم بيزلرم...از دوستي خاله خرسه متنفرم...

 

هيچوقت

 

 نخواستم حرفامو كسي بفهمه....هيچكس گريه هاي شبونه منو

 

 نديده...هيچكس گريه هاي دلمو نشنيده.....دلم گرفته..

 

من هميشه دلم

 

 ميگيره..وقتي به خودم نگاه ميكنم بيشتر گريه ام ميگيره..

 

دلم واسه

 

 خودم ميسوزه...دلم واسه اون كودكيم ميسوزه..

 

.دلم واسه خود بدبختم

 

 ميسوزه...دلم واسه قلبم ميسوزه...

 

دلم واسه چهره تو هم رفتم

 

 ميسوزه...ظاهرم هيچوقت مثل ادماي شاد نبود...

 

يعني از اون سال لعنتي

 

 به بعد شدم يه مجسمه ي درد كه فقط ميشكنه...

 

.به خدا من هميشه

 

 چشمام خيسه...تا حالا نشده كه بتونم دوست داشتن

 

 حقيقيمو درست به

 

 يكي ابراز كنم ولي تو دلم هيچي نيست....ميخوام با يكي حرف

 

 بزنم..ميخوام با يكي درد و دل كنم...دلم ميخواد

 

 سر رو شونه ي يكي

 

 بذارم و زار بزنم....دلم ميخواد از اين زندون بيام بيرون....دلم

 

 گرفته...چرا بايد هميشه لاك مشكي رو ناخنام باشه...

 

چرا اون ناخنهاي

 

 شكنجه ديدمو نبايد كسي ببينه... لباس مشكي تا كي...؟

 

چرا بايد به

 

 دستام مچ بند سياه باشه!!چرا سياه چرا همش سياه چرا سيا ه

 

سيا ه

 

 سيا ه سيااااااااااااااااااااه  ..................!!!!!!!!!!!!چرا كسي نبايد

 

 اون مچ دستاي

 

 زخميمو ببينه.....تا كي بايد موهامو بريزم رو چشمام

 

 تا تو خيابون

 

 پسراي هرزه به خاطر زيبائي چشمام بهم گير ندند...

 

چرا نميخوام

 

 چشمامو كسي ببينه...چرا تو چشمام يه دنيا حرفه

 

 كه نبايد كسي

 

 بدونه...چرا پيانو چرا اهنگ چرا نت چرا دفتر چرا نوشتن

 

 چرا پست

 

 كردن خاطره هام به وبم

 

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 

 خاطرررررررررررررررررررررررررررررره...؟؟ااخه منم ادمم...تا كي

 

 سياه پوش..!تا كي درد...اخ دارم ميتركم از غصه...من يه تكيه گاه

 

 ميخوام....قلبم ميسوزه...معدم درد گرفته ميرم يه

 

 شيشه شربت معده

 

 بخورم و شايد بعدش خودكشي شايد قرص شايد تيغ...

 

شايد ايندفعه

 

طناب..

[ شنبه یازدهم آبان 1387 ] [ 11:57 ] [ رضا مریدی ] [ ]

بازگشت به سوی درد

 

 تازه از خواب بيدار شده بودم

 

 اومدم نشستم جلوي ائينه

 

 موهاي بلند و شبقم رو شونه كردم

 

 ديدم چقدر بلند شده

 

 از كمرم

 

 سه ,چهار سانت هم اومده بود پائينتر....

 

 با ديدن اين صحنه

 

 چشمام برقي از خوشحالي زد...

 

بی اختيار ....!!!!!!!!)

 

 بلند شدم

 لباسهامو پوشيدم

 

شانتي رو گذاشتم رو پاهام

 

 بوسيدمش و شروع كردم به نوشتن نت...

 

 صداي در اتاق اومد

 

 .......

 

 جواب ندادم

 

 دوباره و دوباره يكي در زد

 

 كلافه شدم

 

 ذهنمو به هم ريخت

 

 دو دستي سرمو توي دست گرفتم

 

 سعي كردم به اعصابم مسلط بشم....

 

 گفتم:بله

 

 كتي از پشت در گفت :

 

خانم منم براتون صبحانه اوردم

 

 گفتم نميخوام ببرش

 

 گفت:اما پدرتون گفته بايد بخوريد

 

 اه.....گفتم خب بيارش تو

 

 در اتاق باز شد

 

 و كتي با يه سيني

 

 كه توش يه ليوان اب پرتغال

 

 و كيك انگليسي بود وارد اتاق شد

 

 بدون اينكه بهش توجهي كنم

 

 سرمو به سمت دفتر نت خم كردم

 

 و گفتم:بذلرش روي ميز و برو

 

 كتي اون سيني رو روي ميز گذاشت

 

 و هنوز از اتاق بيرون نرفته بود

 

كه

 

 دستاشو روي شونه هام گذاشت

 

 و گفت :خانم چقدر امروز خوشگل شدين

 

 گفتم:مرسي

 

 گفت :

 

پدرتون سفارش كرده

 

 كه حتما صبحانتونو بخوريد

 

 گفته

 

الان چند روزه كه لب به هيچي نزدين

 

 گفتم :باشه بهش بگو نگران من نباشه

 

 بعد كتي رفت بيرون

 

 (كتي خدمتكار خونه ي ماست اون از قديما

 

 هم خدمتكار اقاجون اينا بوده

 

 بعد از مرگ اقاجون اومد شد خدمتكار ما

 

 ولي من از اون اولم ازش بدم ميومد

 

 از اون چشاي زاغ و گردش كه نگام ميكرد

 

ميترسيدم

 

 از اون دستاي لاغر و استخونيش چندشم ميشد)

 

 .................................

 

 بعد از اينكه كتي از اتاقم رفت بيرون

 

 ديگه فكرم بهم ريخت نميتونستم حتي يه نت هم

 

بنويسم

 

 دفترو بستم

 

 شانتي رو بغل كردم

 

 بلند شدم و با اون لباس حرير صورتي رنگم

 

اومدم پشت پنجره اتاقم

 

 از بالا اومدم پائينو نگاه كنم

 

 يه دفعه ديدم

 

 پدر جلوي در ورودي

 

 خونه با يه مرد سيبيلو وايستاده

 

 به مرد گفت:اره

 

 ببين همين فردا پس فردا

 

بيائيد اينجا و وسايل خونه رو

 

جمع كنيد و اخر هفته اثاث كشي ميكنيم

 

 نفسم بند اومد

 

 درست شنيدم

 

 اره

 

 ميدونم

 

 حدسم درسته

 

 ما دوباره ميخواستيم به خونه باغ برگرديم

 

 نه

 

 نه

 

 نه.............!

 

 گلوم خشك شد ...

 

 من از اون خونه ميترسم

 

 اون خونه ,خونه ي خاطرات تلخ منه

 

 اونجا محل تباهيه منه

 

 واي..................

 

اوني كه منو سياه كرد تو اون محله

 

 اون همسايه ي ماست

 

 نه......تازه داشت يادم ميرفت

 

 شانتي رو نشوندم رو صندليش

 

 با عجله در اتاقو باز كردم

 

 و از پله ها بدو بدو اومدم پائين..

.

 ديدم پدر روي كاناپه با يه فنجون قهوه

نشسته....

 

 همين كه چشمش به من افتاد فنجونو گذاشت

 

 روي ميزو دستاشو باز كرد

 

 گفت:سلام گلكم بيا پيشم ببينم چه اعجب

 

 شما از اتاقت اومدي بيرون

 

 گفتم:سلام پدر اره راست گفتي داشتي به اون

 

مرده چي ميگفتي ؟

 

 ما ميخوايم بريم از اينجا؟

 

 هنوز حرفم تموم نشده بود

 

 كه پدر گفت:اره عزيزم ما ميخوايم بريم

 

 گفتم :چرا اخه

 

 اينجا كه خيلي خوبه.....

 

 نه پدر خواهش ميكنم من از اون خونه ميترسم

 

 پدر گفت :نه ما بايد بريم اون خونه ي

 

جاودانه ي ماست....

.

 تمامه اجداد تو توي اون خونه بودن

 

 همه ي مردم ارزوي داشتن همچين قصري رو ميكنن

 

 حالا تو ميگي من ميترسم ازش!

 

 من فقط پدرو نگاه كردم و سرمو

 

 به نشونه ي تائيد حرفاي پدر تكون دادم

 

 اومدم نشستم پيش پدر و دستاي زخميم رو

 

قايم كردم!!!!!!!!!!!!!!

 

 يه چند ساعتي پائين بودم و بعد

 

رفتم تو اتاقم

 

 

 نميدونم چند ساعت بود كه گريه كردم

 

 نميدونم چرا باز هول و ترس اون روزا

 

افتاد تو جونم

 

 ميدونستم كه هيچكس

 

 حريفه پدر نميشه

 

 و ما همگي بايد به خونه باغ ميرفتيم.......

 

 سنجاقامو از موهام باز كردم و اومدم نشستم

 

تو چارچوب پنجره

 

 عادت دارم اخه ....

 

 موقع هائي كه نميدونم حرفمو بايد به كي بگم

 

 ميام ميشينم تو چار چوب پنجره اتاقم و شعر

 

ميخونم

 

 داشتم شعر ميخوندم

 

 تازه تو روياهام غرق شده بودم

 

 فكرم خراب بود....

 

شب با غصه خوابیدم...!!!! 

 

 به مامان هم چيزي از مخالفتم به باغ نگفتم

 

 چون اون هم طرفدار پدر بود....

 

 فرداش هم

 

 شام نخوردم و با اهنگ گلايه داريوش خوابم رفت

 

روز بعدش كه بيدار شدم

 

 صداي سرو صدا سالنو پر كرده

 بود

 از گوشه ي در ديدم كه تمامه اثاث خونه جلوي

 

در پاركينگه....

 

 عصبي شدم

 

 در اتاقو محكم كوبيدم به هم و گوشه ي

 

 اتاقم شروع كردم به خوندن مفاتيح الجنان

 

 اروم شدم

 

 ساكت شدم

 

 به خودم دلداري دادم

 

 سعي كردم مثل هميشه لال

 

بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 .....................

 

.....................

 

 امروز ما دوباره به باغ برگشتيم...

 

 به محل شياطين

 

 به جايگاه خون پرستان و بي رحماني

 

 كه كودكيه زيباي منو خراب كردند....

 

باغ چند هزار متری که برای رفتن به داخلش

 

 داخل قصرش به كمك وسيله اي متوسل شد....

 

 از اينجا كوه دماوند به خوبي پيداست...

 

اوين و دركه هم همينطور....

 

 كودكيه من هم

 

 به خوبي !!!!!!!!

 

هوای اینجا مانند مرگ است...!!!! 

 

اينجا بوئي از ازادي نميده

 

درختان وحشی و بلندش

 

 مثل افسار مرگ گردن منو میفشاره.....

 

 من اينجا رو دوست ندارم

 

  1 سالي كه از اينجا دور بودم

 

 داشتم خودمو عادت ميدادم به گذشتم فكر نكنم

 

   اما

 

حالا شيطان در همسايگي من خانه دارد

 

    شيطان بزرگ خاطرات من!!!!!!  

 

 من نميخوام باز اينجا زندوني بشم...

 

 من ميترسم

 

 من اين قصر اشرافي رو

 

 دوست ندارم م م م م م م.........

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ] [ 8:47 ] [ رضا مریدی ] [ ]

جهنم بی نشان

فردا ميدانم كه روز سياه و شوم ارزوهايم خواهد بود

 

ميدانم...

 

اين حقيقت تلخ را با تمام وجودم لمس ميكنم

 

ميدانم در ارزوي بوسيدن,

 

پرهاي رنگين كمانها تمام زندگيم را خواهم داد

 

اما طالعم اينگونه نيست

 

اين صداهاي غريب كه هر لحظه,

 

مرا به ميلاد تاريكي ها ميبرند..

 

چنان تازيانه اي بر افكار من ميزند

 

كه از خواب

 

روياهاي خيسم يكباره بر مي خيزم و دوباره در سياهي ها فرو ميروم ..

 

اري اين قانون زندگي من در زير خاكي است

 

كه ادمكان تلخ هر روزه انرا لگد مي كنند و

 

دستان ناتوان مرا پس ميزنند

 

از زندگي سردي كه رنگش براي هميشه در خاطرم سياه است و سياه ه ه ه ه ه

 

 ه ه ه ه ه ....

 

من اينگونه بازيجه ي دست زمان هستم

 

و در حسرت ديدار جهنم بي نشانم...

 

در زير اين خاكها كه هر روزه پا ميگذاريد مدفن كسي است كه با سياهي خو

 

گرفته است...........,

 

گورستان تنهائيش در زير خاكهاست .

 

 

 

 

[ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ] [ 17:31 ] [ رضا مریدی ] [ ]

لجنزار

              www.deadme.blogfa.com

 

من اسیر این  قفل سکوتم....

خسته ام از این بی عدالتی...

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ] [ 12:9 ] [ رضا مریدی ] [ ]

جنازه

www.deadme.blogfa.com

خوب چشماتو باز كن...

نگاه سردتو بنداز به اون سوي پرچين خيالت

اروم..اروم..ارومتر...

اونجا نفرت داره موج ميزنه..

داره تورو صدا ميكنه...

يه سايه

 يه ماتم

يه بغض و بوي .......سگ مرده..!!!

گاز زدن گوشت مرده!

بوي لاشه ي يه مشت جونور

روحتو درد ميارن

مغزتو مثل خوره ميتراشن..

ياداوريه روزائي كه تن مثله شدتو يه مشت

لاشخور گاز ميزدن..

خون ميچكيد از لب و لوچه شون..

اه

چقدر كثافتن!

شادي ميكردن وقتي چهره ي

معصو م و پاك تو رو زير پاهاشون له ميكردن

خوشحال ..خوشحال...

بازم خوشحالتر....!!

قاه قاه به قيافه ي تيكه تيكه شدت ميخندن...!

به سادگيت,به بدبختيت,به عشق پاكت,

به همه ي نجابتت گرد كثافت مي پاشن...

ميبرندت تو كثافت خونه..

 

قطعه هاي وجودتو ميذارن روي اتيش

 

گوشتاي تنت كه ذره ذره شده

 بوي لجن ميده!

اه چه بوي بدي...

چه حس تلخي...

تصور كن...يه لحظه فقط...يه ثانيه!

تو توي اون اتيش فقط ميسوزي!سوختنت هم

نشونه بدبختيته...!

ميسوزي و جيغ نميكشي..

ميري تو برزخ!

اره برزخ خيلي قشنگه...

اونجا سكوته و درد...

من يه برزخيم همه بدونن..

هيچكس صداي منو هيچوقت نميشنوه..

همه ي اينا واسه مردن مناسبه..

همينجا ميشه سرو بذاري رو زمينو جون بكني..

اره ...جون بكن!!

مثل يه سگ مثل يه اشغال...!!

خيلي سخته ..

اره ميدونم..

خيلي سخته وقتي بيگناه بخواي تقاص پس بدي..

سخت تر از اون اينه كه حتي يه نفر توي دنياي به

اين بزرگي

پيدا نشه كه زجه زدناتو ببينه...

ببين چه قدر سخته و عذاب اور...

اشكام باز چشمامو خيس كرد..

باز ديوونه شدم..

اره ميدونم هيشكي منو درك نميكنه..

ب.........م.........ي........ر

اره بمير روح سياهم برو باز تو قبرت بخواب

راحت تري...!!

 

 

[ سه شنبه نهم مهر 1387 ] [ 17:10 ] [ رضا مریدی ] [ ]

امشبم يه شبيه مثل شباي

 

 تلخ و سياهه ديگه....

 

مثل تمامه روزهاي تلخم

 

تاريك و تاريك...

 

اه........نميدونم پس كي اين تيرگي ميخواد تموم بشه....

 

يه روز ديگه...........

 

                     دو روز .......

 

                                      صد روز.....

 

هزار روز ديگه!.....اه..هيچوقت!

 

لعنت  به اين دنياي كثيف

 

نفرين  به اين زندگيه جهنمي

 

نميدونم كي ميخواد تموم بشه اين شعبده بازيه مسخره

 

ميخوام امشب يه حس بدي كه تو وجودم داره اتيش ميگيره رو

 

 بگم...

 

يه بازيه بچه گونه ي ديگه رو كه توش زنداني شدم رو

 

 به تصوير بكشم

 

يه مرگ ديگه رو كه نقاشي كردمش رو به ياد بيارم....

 

دفتر كهنه ي نجسم رو برميدارم

 

شانتي هم اينجاست

 

مثل هميشه...

 

خاطره هامو ميخوام  براش بخونم اونم گوش كنه و نگام كنه!

 

سرشو گذاشتم رو شونه هام مثل بچه ها بغلش كردم...

 

اخ كه چقدر من بچه گي رو دوست دارم

 

شانتي تمامه دنياي منه

 

شاهد تمامه روزهاي تلخه من!

 

چراغ اتاق مثل هميشه خاموشه....همه جا تاريكه تاريكه

 

.............................................

 

همه ي درها به روم بسته شده

 

دلم از تاريكي ها خسته شده

 

.....................

 

صداي اهنگ تمامه خونه رو برداشته....

 

من فقط جيغ ميكشم....

 

صداي اين اهنگ تمامه وجودم رو ميلرزونه...

 

منو بيدار ميكنه...

 

مثل يه مرده ي بي حركت خوابيدم رو تختم .

.

.دستامو محكم گرفتم به چار چوبه تخت....

 

بازم جيغ ميكشم....

 

كجائي ازاديه من.......

 

رهائي....

 

خسته ام...درد دارم...غصه دارم...

 

تو اين عمارتي كه توش زندگي ميكنم هيچ بوئي از زندگي نيست...

 

ميخوام الان بميرم...

 

 

با طناب.

 

.نه با تيغ...خونم قشنگتره..

 

.لذتش بيشتره...

 

هيجان غلطيدنه سرخيه خون روي انگشهاي كبودم.

 

.پاشيدنش روي در و ديوار اتاقي كه

 

  در و ديوارش مثل خونم قرمزه..

 

من عاشق رنگ سرخم..

 

كاش اونروز مرده بودم...

 

كاش...

 

همون سالو ميگم

 

 كه از مدرسه اومده بودم.

..

همون روز كه رفتم بالاي پشت بوم خونه ي دوستم...اه...

 

يادم اومد...5 سال پيش بود دقيقا

 

اه....

 

من اصلا اونروز مدرسه نرفتم..

 

.يعني مدرسه رو پيچوندم...

 

من تازه از بيمارستان اومده بودم ...

 

من تا ساعت 3 تو اورژانس بستري بودم.

 

.من 10 تا قرص خورده بودم تا بميرم...من

 

بيمارستانو به هم ريختم...

 

.من همه رو دق مرگ كردم اون شب ..

 

من تمامه فاميلهارو كشوندم بيمارستان....

 

همه منتطره مرگم بودن اون شب

 

ميدونم....عادت كرده بودن به مرگهاي مكررم.....

 

واي خدايا....اره يادمه

 

 كه چه جوري اون قرصهارو داده بودم

 

 تو حلقم...تا بميرم....

!

چرا دوباره اومدم به اين دنيا اون شب؟

 

صبحش من از خواب كه بلند شدم برم

 

 مدرسه اون روز

 

 ديدمش ...

 

.اره هموني كه يه

 

روزي ميپرستيدمش...

 

 چشاش ديوونم ميكرد...

 

 همون چشاي وحشيش....اه.!

 

همون موهاي شبقش..

 

.واي....چقدر ديوونه بودم من ...!

 

گول كيو خوردم من اخه....؟

 

گوله يه ادمه كثافت.....

 

منو تباه كرد....

 

اره من تباه شده ام....

 

اره من نفرينيم....

 

اره من طرد شده ام....

 

من مردم....

 

منه ديوونه اون روز نرفتم

 

 مدرسه حالم داشت به هم ميخورد....

 

هنوز اون لوله ها يادمه كه

 

 چه جوري با فشار تو بيمارستان ميكردن تو حلقم....

 

منم گريه ميكردمو داد ميكشيدم....

 

يادم كه ميومد بدتر حالت تهوع پيدا ميكردم....

 

يادم ميومد كه دوباره زنده ام عذابم ميداد....

 

اينكه مامانم منه مريضو

 

 با اون حالم بيدار كرده بود

 

 كه برم مدرسه عصبيم ميكرد...

 

رفتم دره خونه ي دوستم ولي درشونو نزدم

 

 از پله اظطراري هاشون

 

  كه پائين بلوكشون بود با عجله رفتم بالا....

 

رفتم طبقه 14 اخرين طبقه ي برج!

 

كيفمو گذاشتم زمين...

 

اهي از ته دلم كشيدم ..

 

.دستامو باز كردم....چشامو بستم...

 

..اومدم لبه ي ديوار....واي يادم

 

نميره چقدر بلند بود...

 

..همين كه اومدم خودمو بندازم

 

 پائين مهنازه لعنتي كه نميدونم از كجا منو ديده بود دستمو

 

م حكم كشيد كه دوتائي افتاديم روي زمين...

 

داد كشيدم سرش گفتم:

 

 چرا اينكارو كردي اونم يه لحظه

 

 نگام كردو بعدش محكم زد تو

 

 گوشم...

 

من هيچي نگفتم از گريه غرق شدم

 

و با موهاي پريشونم كه از زيره مقنعه ريخته بود

 

 به سختي از زمين بلند شدم

 

و از پله ها اومدم پائين

 

بدو بدو رفتم تو پارك و ا

 

ز عصبانيت كه نميخواستم هيشكيو ببينم سرمو كوبيدم تو

 

صندلي و از هوش رفتم....

 

وقتي چشمامو بازز كردم ديدم تو اتاقم هستم كه

 

 بوي مرده ميداد خوابيدمو  تمامه جونم درد ميكنه....

 

من امروزم يه مرده ام

 

من ديروز هم مرده بودم

 

فردا هم خواهم مرد

 

مرگ................................................دنياي منه

                      www.deadme.blogfa.com 

 مرگ من

 

یعنی همین.........................!

[ یکشنبه دهم شهریور 1387 ] [ 23:59 ] [ رضا مریدی ] [ ]

ضرر نمی کنی

سلام امروز می خوام یه وبلاگ واستون معرفی کنم

که یکی از دوستام اونو طراحی کرده و از من خواسته تو ویم واسش تبلیغ کنم

 واقعا ارزشش داره بری و نظر بدی

 البته گفته جاهای به یادماندنی ترش تو راهه

من که رفتم و حال کردم میل خودتونه اگه تشریف نبرید ضرر می کنید

اون منتظر شماست

              http://god-loveme.blogfa.com/

نظر یادتون نره ها

                                            مارو روسفید کنید

                                                                                         ممنون

[ پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ] [ 15:19 ] [ رضا مریدی ] [ ]

در ارزوي قيامت

امروز كه از درد و دوري هواي زندگي

 به خودم پيچيدم

يك لحظه.....

اشكهام مثل بارون از چشمام جاري شد

 و دوباره مردم....

يادم اومد

 سالها پيش بود كه, با زندگي

 خداحافظي كردم

و مرگ ..

 دستامو از زمين سخت گرفت

 و بلندم كرد

ومن به خونه ي ارزوهام رفتم

الانم دارم از خونه ام,

از لابه لاي ديوارهاي ساكتش نفس... ميكشم

فقط اينجاست كه بوي ازادي ميده

من اين سكوتو ميپرستم

زندگي...

مدتهاست منو  طرد كرده

اينجا زير اين خاكهاي پوسيده ي مردمان,

اين ادمكان دروغين شيطان پرست تلخ.

كنار همين  درخت فسيل شده ي پير

زير اين سيلابهاي خشك

در بدترین

 نقطه ي زمين اونجائي كه ارزومه

من و مرگ عزيزم 

 خونه اي از جنس خون داريم......

واين است تاريخچه ي هميشگي مرگم

 

[ یکشنبه سوم شهریور 1387 ] [ 23:40 ] [ رضا مریدی ] [ ]

سایبان مرگ

 

بي شرمانه ترين گلي كه توي دستام يخ زده رو همون گلي كه

لاي دفترم يه روز با ارزش ترين احساسي بود كه يه قلندر…

نميتونم از كنار اين حس كه من روش گذاشته بودم راحت رد

بشم اما الان به جرات ميگم اون( شاخه گلي كه بي احساس

ترين و پست ترين اشغالي كه به دستم داد) با نفرين زير پاهام

ميذارم و با نفرت فشارش ميدم و لهش ميكنم ,بعد اون گلبرگهاي

له شده اش رو بر ميدارم و ميندازمش توي چاه ته باغ, اخه اون

چاه چندين ساله امن ترين و ناشناس ترين جائيه كه دست

هيشكي بهش نميرسه……اونجا پناهگاه چيزائيه كه كسي

نميتونه هيچوقت بفهمه و دستش بهش برسه فقط خودم اونجارو

بلدم توي اون چاه ژرف تمام اون نفرتهاي من جاي گرفته انقدر

توش كينه ريختم كه از درد داره دهن باز ميكنه زخماش

اونا زخماي اون چاه نيست دردهاي منه كه توش خاكستر

شده….يادم مياد وقتي خيلي كوچيك بودم يه روز با يكي از

دوستاي بچه گيم دعوام شد عروسكم كه پاهاش از خودم خيلي

بزرگتر بود برداشته بودم داشتم تو باغ گريه كنون ميدو ئيدم كه

برم داخل سالن پيش مامانم يه دفعه عروسكم پاهاش رفت زير

پام و افتادم زمين وقتي بلند شدم گفتم اه چرا منو انداختي زمين

بعد بلندش كردم از زمين و گفتم ديگه ازت بدم مياد و بردمش دم

چاه ,قدم نميرسيد كه از ديوار چاه ببينم عروسكم كجا مي افته

فقط دستامو به سختي از ديوار چاه بردم بالا و عروسكمو پرت

كردم تو چاه…از اون سال به بعد اون چاه شده مخفيگاه چيزائي

كه ازشون متنفرم و باعث عذابم ميشن..اين يه رازه بين من و 

شما كه داريد از جائيكه نفرينگاه منه خبردار ميشين

ولي يه وقتا انقدر خسته ميشم كه حتي دلم ميخواد از زير قبرم در بيام و برم خودمو بندازم تو اون چاه اخه خودم

هم يكي از اون نفرين شده هاي روحم هستم.

 

 

[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ] [ 14:14 ] [ رضا مریدی ] [ ]

زندون دل

باد سردي از پنجره اتاقم مياد

 

 كه پرده ها رو به رقص دراورده

 

همه جا سرده سرد شده

 

خاك با قدرتي عجيب روي

 

در و ديوار اتاقم ميشينه

 

ارامش من  يعني همين

 

سرما كه همه اتاقم رومثل

 

وجود من سرد كرده...

 

هوس ميكنم يه اهنگي كه

 

برام ارامشه رو بزنم و

 

 خودم رو مثل هميشه سرزنش كنم...

 

با تلنگري به خودم روي

 

صندلي خسته و پير سازم ميشينم

 

تنها و همچنان سرد و سياه

 

خيلي خسته ام ...خيلي بغض دارم

 

يه نفس عميق از ته دل ميكشم...

 

انگشتهاي بي جونم رو

 

كه همه جاش زخم و كبود شده

 

ديگه جون ندارند رو به سختي

 

 روي كلاويه ها قرار ميدم

 

اخرين دفعه اي كه اهنگ زدم

 

يادم مياد اهنگه خوابهاي طلائي بود...

 

من عاشق اين اهنگ بودم..

 

سازم اندازه همه روزاي عمر

 

 من روش خاك نشسته

 

سالهاست كه ديگه پشتش نميشينم

 

ديگه انگشتام و روحم حوصله نواختنشو نداره

 

اما حالا كه سياهي و

 

سوسوي چراغم منو دعوت كرده به نواختن

 

 

انرا ميپذيرم

 

دستامو ميذارم و

 

 شروع ميكنم به زمزمه اين شعر:

 

 

 

پشت اين پنجره ها دل ميگيره ,غمو غصه دلو تو ميدوني

 

وقتي از بخت خودم

 

حرف ميزنم,چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني

 

عمريه

 

غم تو دلم زندونيه,دل من زندون داره تو ميدوني

 

هر چي بهش ميگم

 

تو ازادي ديگه ,

 

ميگه من دوست دارم توميدوني

 

ميخوام امشب با خودم شكوه كنم,

 

شكوه هاي دلمو تو ميدوني

 

بگم اي خدا چرا بختم سياس,

 

چرا بخت من سياس تو ميدوني

 

 

پنجره بسته ميشه شب ميرسه,

 

چشام اروم نداره تو ميدوني

 

اگه امشب بگذره فردا ميشه,

 

مگه فردا چي ميشه,تو ميدوني

 

عمريه غم تو دلم زندونيه,

 

دل من زندون داره تو ميدوني

 

هر چي بهش ميگم تو ازادي ديگه,

 

ميگه من دوست دارم تو ميدوني

 

پشت اين پنجره ها دل ميگيره ,

 

غم و غصه دلو تو ميدوني

 

وقتي از بخت خودم حرف ميزنم,

 

چشام اشك بارون ميشه,تو ميدوني

 

عمريه غم تو دلم زندونيه,

 

دل من زندون داره تو ميدوني

 

هر چي بهش ميگم تو ازادي ديگه,

ميگه من دوست دارم تو ميدوني

 

 

از روي صندلي بلند ميشم

 

لحافم رو ميكشم كنار با

 

چشماي خيسم صورتم رو روي بالش

 

 ميذارم

 

لحافو ميكشم رو سرم و

 

 به حال خودم ميگريم م م م....

 

               www.deadme.blogfa.com

 

[ پنجشنبه سوم مرداد 1387 ] [ 15:0 ] [ رضا مریدی ] [ ]

يه شب كه داشتم تو اتاق خستگيم از

درد     ميمردم

                                                                      يه صدا منو كشوند طرف خودش ..

                                           وقتي كنجكاو شدم ببينم چيه

                                    ديدم اون صدا محو شده

صدا كردم :تو كي هستي؟

                                                                                صداي منو ميشنوي؟

كه يه دفعه ديدم صداي ضعيف و دردناك يه ناله يك درددددددد اومد

به من گفت:من اينجام

                                                   من هميشه اينجام كنار تو نگاه كن

الان دارم تو سينه ي تو ميتپم

گ.. و.....ش كن                اااااااااااااااااااااارووووووم م م م....

حس ميكني منو؟؟

من سالهاست كه تو وجود تو مردم

يخ زدم ,   پوسيدم ,                                                      من مردم م م م م م.......

تو  منو مدتهاست كه رها كردي ي ي ي ...

                                                       كه با اين حرفها نفهميدم چه جوري اما

وقتي به خودم اومدم ديدم همه ي صورتم لبريز از اشكه .....

 

                                                                    اه ه ه ه ه.....

يادم افتاد

                                                          من سالهاست كه به قلبم كاري ندارم 

                            تركش كردم براي هميشه

                چون يكي كه جنسش از يه تيكه سنگ بود به من ياد داد

        كه هميشه

                       سنگ باشم

                                            و در سنگلاخ

                                                                سنگدلي زندگي كنم

 

 

 

                      ولي الان ميخوام بهش بگم

          ميدونم كه مردي

                                                                     از روز ازل مرده به دنيا اومده بودي

 

اي            ......                        سنگين صفت سنگ روي

 

با سنگهاي سختت هيچوقت نمي تواني ديگر,

                                                                            سنگ مدفنم را تكه تكه كني

 

 

 (لاشخور پرست پست......در همه وجودم نابودت كرده ام  تا عمق  ريشه هاي سپيدم..

 

و فرياد كشيدم ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ي ي ي  ي ي ي ....دلم ,                                                     كه ديگه دلم مرده بود .

 

                 

                                                                                                                             ولي اينو بايد تو گوشهاي ناپاكت فرو كني                                           

 سنگ پرست

                  قدمهاي نجس و كثيفت رو   از گورستان روحم بردار

 

[ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ] [ 16:16 ] [ رضا مریدی ] [ ]

نمیدونم چرا جدیدا دارم خلوتم و میریزم تو دل وبلاگم ؟!

تا قبل از این میترسیدم حسم تو دفتر دل هیچ کس نتونه حتی یه یادگاری کوچیک بنویسه !

نمیدونم اینکه دارم خودم و فریاد میزنم درسته یا نه ؟!

اینکه واقعا آدمای اطرافم جنبه ی این و دارن که خودشون و تو پیچ و تاب عواطفم ببینن یا نه!؟

من فقط میخوام بفهمم واسه عزیزترین هام چقدر عزیزم ؟!!!

گاهی میترسم دلنوشته هام شخصیت ساده ی من و لای پیچیدگی های مبهم خفه کنه ..

واسه اینه که خییییییییلی ساله تو پیله ی نرم تنهاییم پنهونم !!!

دیگه بسه ... نمیخوام رد نگاتون و خودم نقاشی کنم .... !

.

.

.

.

دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که اگه تورو لای پرای بالشم پنهونت نمیکردم چطوری میتونستم

بخوابم ؟!

بازم خوبه چشمای هیز آدمای تهمت زن تو خلوت شبونه ی من بسته اس ... !!!

وگرنه از تو افکارم هم می دزدیدنت !

از یواشکی بودن عشقمون بدم مییاد !...

باور کن دیگه همه میدونن ما ...

آخه من هر عطری می زنم بازم بوی تورو میدم

چطوری میتونم رنگ اشتیاق و وقتایی که میخوام ببینمت از تو چشمام پاک کنم !؟

دارم تو فکر بقیه شونه های پهنت و میبینم که سنگینی سر من بهشون زاویه داده !!!

بیا بریم وسط میدون شهر

دستام و بگیرو عشقت و داد بزن ...

بذار ازمون عکس بگیرن .. بذار بگن دیوونه ان !

دارم خفه میشم .. عشقم تو گلوم قلنبه شده ..!

نمی ذارم عشقمون زیر آوار حرفای زرد مردمی که معشوقه هاشون سالهاست زیر سنگ قبر دلاشون 

جون دادن ، مدفون بشه !!!

بابا بفهم من و..

.

.

دیروز با دنبال کردن ردپام فهمیدم پاهام سالمن !!!

تا دیروزش شک داشتم که عقب عقب راه میرم ...

آخه من هرچی میرم... دورتر میشم !

میخواستم تو قفس خوش خیالیام خودم و زندونی کنم و دروغکی لذت ببرم !

مُردم ... به خدا دیگه توان ندارم !

قبلنا شونه میون تاب موهای سیاهم گم میشد !!!

ولی الان دیگه گره ایی در کار نیست ... شونه با موهام غریبه شده!!!

.

.

تا کی باید وقتی واسم جک تعریف میکنی آروم قهقه بزنم ؟؟؟؟؟! ...

 دیگه به جکات نمیخندم!!!

با خودم قرار گذاشتم اینبار وقتی دیدمت با چشمام دنبال لبخندای آرومت و نگیرم و حواسم باشه که قراره

باهات قهر باشم !!

نمیتونم ..

این و هم من میدونم ، هم تو، هم اون رزای قرمز خشک شده ای که لای دفتر شعر من ،

دارن ترانه هام و حفظ میکنن !

 

بذار دوست داشتنمون و تو دریا بریزیم تا عظمت عشقمون رو موجا غلت بزنه ..

تو فکر اینم که چقدر میتونه  قلب تو بزرگ باشه که اینهمه احساس توش جابگیره و

 تو هیاهوی دلهره هات

چشمای آرومت فقط با یه لبخند نرم نگام کنه !؟

 

 

چقدر نگاه کردنای پشت هم تورو دوست دارم ..

با نگاه های مدامت هر روز حس میکنم زیباتر میشم ..

عزیزم من و از این تنهایی علنی نجاتم بده .. بذار همه بدونن من تنها نیستم ...

من ، باور خلاصه شده ی یه عاشقم !

دوسم داری ... میدونم !

ولی من به خاطر لحظه های برگشت ناپذیر عمرم دارم به نبخشیدنت فکر میکنم !!!

میدونی که ... بازم فقط دارم حرف میزنم ..!

تو رو که میبینم همه تصمیماتم پاره میشن ! .... چقدر ما دوتا عاشقیم !!

بازم صبر میکنم ... من و تو تا مردن فرصت داریم ..

صبر میکنم تا رنگ خنده هات و از شوق دیدن من ، تو چشمای هم کلاسیام ببینم ...

صبر میکنم چون به معجزه ی سکوت معتقدم ...

صبر میکنم چون:

 

 

 عاشقم

  

 

www.deadme.blogfa.com

[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ] [ 1:12 ] [ رضا مریدی ] [ ]

انتقام

سلام بهارم منتظر باش می خوام نابودت کنم

 

 منتظر باش با دست پر بر می گردم

[ دوشنبه هفدهم تیر 1387 ] [ 15:3 ] [ رضا مریدی ] [ ]

من بی معرفت!!!!!!!!

سلام به همه دوستان واقعا شرمنده همه شما هستم ازاینکه یه چند وقتی نبودم که بهتون سر بزنم اخه اوج امتحانات ترمم بود سرم حسابی شلوغ

اومدم اینو بگم از ته دل دوستتون دارم

بابت این همه محبت هم یه دنیا ممنونم

[ دوشنبه دهم تیر 1387 ] [ 23:55 ] [ رضا مریدی ] [ ]

دوست دارم

بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم

 

 

 

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

 

 

 

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

 

 

 

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

 

 

 

داری کجاها می کشی باز این دل دربه درو

 

 

 

قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو

 

 

 

بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم

 

 

 

اینکه چقدر آرزومه پیش چشمات کم نیارم

 

 

 

دلم می خواد باور کنی از ته دل می خوام ترو

 

 

 

وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو

 

 

 

بری هزار سا لم بشه چشم انتظارت می مونم

 

 

 

بازم برای دل تو ترانه ها مو می خونم

 

 

 

خودت می دونی که ترو از دل و از جون می خوامت

 

 

 

لیلی عشق من شدی من مثل مجنون می خوامت

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ] [ 10:35 ] [ رضا مریدی ] [ ]

فرشته

کودکي که آماده ي تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد . اما من با اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد : از ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد .

اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه .
- اما اينجا در بهشت ، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي هستند ...

خداوند لبخند زد : فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند ، هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود .
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته ي تو ، زيباترين واژه هايي که ممکن است بشنوي ، در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني ...

کودک با ناراحتي گفت : وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني .

کودک سرش را برگرداند و گفت : شنيده ام در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند . چه کسي از من محافظت خواهد کرد ؟

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .

کودک با نگراني ادامه داد اما من از اينکه ديگر نمي توانم شما را ببينم ،ناراحت خواهم بود ...
خداوند گفت : فرشته ات هميشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ، اگرچه من کنار تو خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند . او به آرامي از خدا يک سوال ديگر پرسيد : خدايا !!! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد ...

خداوندشانه ي او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني .

 

[ سه شنبه بیستم فروردین 1387 ] [ 10:33 ] [ رضا مریدی ] [ ]

جملات عاشقانه و عاقلانه

عـشــــــق ، ســـــپيده دم ازدواج است و ازدواج شامــــــگاه عــشــق .

عـشــــــق در لحظه اي پديد می آيد ، دوســــت داشتن در امــتداد زمــان ، اين اســاسی ترين تـــــــفاوت ميان عـشــــــق و دوســتت داشتن است .

عـشــــق هرگز به رنـــگ ترديد در نمي آيد .

اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خــبرانند كان را كه خــبر شد خبري باز نيامد.

*****

کساني که در عشق عاقلند ، بيشتر عاشقند و کمتر حرف ميزنند.

اشـــکال دنيا اين است که جاهـــلان مطمئن هستند وعاقــــــلان مردد.

زندگي دو چهره بيشتر نداره ، يا به بازيت ميگيره ، يا به بازيش ميگيري ، انتخاب با توست .

راحتی و خوشبختی را با هم اشـــتباه نگیریم.

*****

گر روي تو زيبا ست حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيدا ست من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست .

گر امشب از فراغ ديدن يار به كنج خانه اي غمگين نشستم بدان اي مه كه مي تابي به يارم كه من با ديدنت سنگين نشستم .

سکوتم را به باران هديه دادم * تمام زندگي را گريه کردم * نبودي* در فراق شانهايت * به هر خاکي رسيدم تکيه کردم .

بگذار بيش از هر صدايي نواي ساز بيايد و فرشته ها زاده شوند هنگامي كه تو مي خواني .

*****

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت. تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی.

من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ... با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم... فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟

عمر خود را در غريبي باختم،در ره عشق كسي دل باختم،هستي ام شد غرق درياي سكوت،باخيالش روزها پرداختم،درفراقش اشك چشم و سوز و آه ،غير ناله نغمه اي ننواختم.

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم ...

[ دوشنبه بیستم اسفند 1386 ] [ 17:17 ] [ رضا مریدی ] [ ]